0
تو
این باد ها که منم
این خیابان ها که منم
این عصرهای پاییزی که منم
این کمانچه ی استاد کلهر که تویی
سلام
دیدم نگار خود را می گشت گرد خانه ...
یک جور عجیبی دلم برای این صفحه تنگ شدآنروزهای اول که تنها بودم رشت کار می کردم اینجا شروع کردم به نوشتن روزهای عجیبی بود ...
گاهی هم باید برگشت نه ؟ یکی هم این را بلند بخواند شاید همه بشنوند ...همه
باشد که باشد
یه کمی دورتر
کوه آبی بود یا نه
پرندها نمی دونستن
خانه
صبح بخير را گفته بود كه تازه يادش آمد كسي خانه نيست عصر هم كه شد و برگشته بود خانه وانگشت كوچك پايش درد گرفته بود از بس كه راه رفته بود يا ازبس كه كفشهايش تنگ بود كفشهايش كه تنگ نبود برايش همان روز كه با هم رفته بودند و كفش خريده بودند هم باخودش گفته بود :اين كفشها برايت تنگ مي شود ، مگر كفش آدم تنگ مي شود آدم بيست و شش ساله كه شد و يكبار هم ازدواج كرد و طلاق گرفت و مهم تر ازهمه يك پسر با موهاي خرمايي و چشمان عسلي هم به دنيا آورد ، ديگر پايش بزرگ نمي شود كه بخواهد كفش برايش كوچك باشد و اينقدر به اين كوچك و بزرگ شدن پاهايش فكر كه يادش رفت حتي مانتويش را در بياورد و بي اينكه حتي دست و صورتش را شسته باشد ُسر خورد ورفت تا ته خيابان و آخر اين خيابان به هيچ جا انگار وصل نمي شد يا مي شد نميدانست چند شنبه است كه بليط فروش سينما نگاه عجيبي به او كرد و گفت : شنبه ها نيم بهاست خانم !
حالااينجا تنها مانده بود وخانه به اندازه ي همه روزهايي كه هشت ساله بود وزنگ رياضي كش مي آمد تا پشت پنجره ي كلاس ومدرسه و كريدورهايي كه بوي گازوييل مي داد ، كش مي آمد ،تا دوباره شنبه صبح مشق نوشته و مشق ننوشته همينطور سرگردان ميدان هاي شهر شده باشد وهيچ خبري از خانه نباشد و بعدش هم كه برسد به خانه هي به در و ديوارش نگاه كند و احساس گناه كند كه چرا دلش براي پسركش تنگ نشده است و اصلا به كسي چه ربط داشت كه مانتويش را در آورده باشد يا نه وحس كند دارد چيزي ازسمت راست چشم راستش مي آيد ومي رود تا يك جايي دور در سرش دود سيگار مي شود و گره مي خورد به سقف و هي سرفه كه مي كند انگار مي خواهد چشمهايش از حدقه بپرد بيرون و باد تند مي وزيد و براي رضاي خدا حتي از مسجد هم صداي نفرت انگيز اذان به گوش نمي رسيد و آنقدر كوچه ساكت بود كه دلش ميخواست حالا پاييز باشد و برود روي برگ ها قدم بزند و باد سردي كه مي وزيد ، گفته بود صبح راديو هم گفته بود كه ديگر بهار شده.
مانتويش را انداخت روي دسته ي صندلي و نشست جلوي تلوزيون و حتي ساعت يك و نيم شب هم كه شده بود چراغ ها هنوز خاموش بود و تلوزيون را هم كه روشن نكرده بود واولش سعي كرد به پسرش و اينكه حالا با شوهر سابقش كجا بودند،فكر كند كه يادش رفت به راننده تاكسي بگويد ازخيابان اصلي نرود چون سر كوچه را براي نصب تابلوي تبليغاتي حفاري كرده بودند و بايد مي رفتي از كوچه بعدي دور مي زدي مي امدي وگرنه هيچوقت حتي جمعه هم كه مي شد به خانه نمي رسيدي و مثل همين حالا سرگردان مي ماندي درميدان اصلي شهر هم كه هيچ كسي نبود تا آدرس يك رستوران را بگيرد وچقدر گرسنه بود ورفت سراغ يخچال...
بيرون باد كه تند مي وزيد و عصر هم كه آمده بود خانه ،دوباره سلام كرده بود و عصر بخير را كه گفته بود تازه يادش آمده بود كه تنهاست . از اين به بعد
خانم آموزگار نوشته بودند که :
گیرم که جز خیالپرداز رویاهای بی سر انجام
چیزی نبوده ام....
.
.
.
راست می گويند . راست
مگر سيگار به دست نمی توان منتظر امام زمان ماند ؟
اين را عباس گفت و من فکر کردم چقدر دلم ميخواهد بروم امامزاده داود ميان سنگ و صخره ها گم شوم تا يک وقتی که پنچشنبه شود يا لااقل بتوانم با آقا بروم جمکران و سر راه هم برويم مشهد اردهال سری به درختهايی که در باد سرگردانند و سهراب سپهری بزنيم و شايد هم دو رکعت نماز خواندم و بقيه ی ماه رمضان را روزه گرفتم ياد آن سالها که انگار نه انگار فقط پانزده سال گذشته و من فکر ميکنم که چقدر دلم ميخواهد امروز پنجشنبه بود
ياد يک درنا افتادم پنجشنبه بود
نوشته بودند *:
اينجا
بغضی
توی گلويم
-درست مثل خودم-
: وسط خانه
دست به کمر
بلاتکليف...
من نوشتم که :
تهران اگر آمده باشید از چهارراه استانبول تا میدان فردوسی یعنی از هر جا که الان هستید تا آخر همین کوچه را که سه چهار بار بروید وبرگردید ، ظهر چهارشنبه هم که باشد هنوز ساعت سه نشده از میدان فرودسی که راه بیفتید تا برسید به سفارت طول و دراز انگلیس با دیوارهایی که یا قرمزاند یا تو فکر میکنی قرمز اند و از فرط گرما و آفتاب هیچکس که در خیابان نباشد جز تک و توک سربازانی جلوی در و دیوار سفارت و تا تمام می شود دیوارش خیابان جمهوری که احتمالا آنوقتها اسم آن چیزی غیر از این بوده و احتمالا یک صدم این هم ماشین توی آن رفت و آمد نمی کرده آن تیرماه ی که سالها پیش ، این وقتها بعضی جمع می شدند داخل کافه نادری(!) و به قول نمیدانم کی : به هر حال اتفاقات مهمی در ادبیات ایران افتاد از همین اتفاقات داخل این کافه ... بعد که اینطرفتر یعنی نبش خیابان جمهوری نه آنطرف که سفارت هست ، اینطرف که یک وقتی بانک صادرات بوده و حالاروی سکو های جلوی آن که احتمالا از آثار تاریخی تهران محسوب می شود چند نفری دلار و اسکناس نو و کهنه عرق و ودکا و زن و چیزهای دیگر می خرند و می فروشند و تو همان جا با این عینک مسخره منتظر می مانی تا او بیاید و همینطور فکر میکنی که آیا میتوانی همه این کارهایی که آدمها اینجا ارزان انجام می دهند انجام دهی؟
همینطور این دست و آن دست می کنی و او دیر کرده است ، دیر کرده است تا تو خوب فرصت داشته باشی به قیافه ی مردکی که دخترک پانزده شانزده ساله ای را به دوازده هزار تومن به مردکی دیگر کرایه دهد برای یک ساعت و نیم و هر هزار تومن سبز و خوش رنگ ! می شود یک دلار و یک صد تومنی که، نه، نود و هشت تومن ، دلار خرید نهصد تومن فروش نهصد ودو تومن و آسمان ابر که نه هیچ کوفت دیگری هم ندارد تا سایه ی سرت شود و بعد او که می آید و می گوید کارش طول کشیده برای اینکه ... تو گوش نمیدهی که دلیلش را بشنوی چون او همیشه کارش طول می کشد و همیشه هم آنقدر پرونده و ماجرا و اعداد میلیون و میلیون و میلیارد و میلیارد دارد که برای تو از زمینها ی به قول خودش خورده شده و مالیات های به قول خودش بالا کشیده شده با یک صدم رشوه ، بگوید که تو دیگر گوش ِشنیدنش را نداری و سیصد تومن می شود شیش نخ سیگار وینیستون قرمز عقابی و کافه نادری هم شلوغ هست یا نیست نمیدانی و از فرط گرما پناه می بری به گوشه اش و در ده گوشه ی دیگرش دختر و پسر ، دختر و مرد ، زن و پسر ، هیچکس و هیچکس ، سیگار و سیگار دود می کنند و هیچ و هیچ نمی گویند جز...هیچ .
و او برای بار اول است که به کافه نادری امده و دارد به صادق هدایت و بوف کور به دیوار ها و دود سیگارش و بیرون و باد که حالا آرام از میان درختان میگذرد فکر میکند و چای می ریزد و لیمو را داخل آن له می کند مثل امتداد نگاه تو که روی صورت خانم ها آقایان له می شود و روی میز پشتی پسر دختر ی چیزی را ارزان به مرد میانسالی که قشنگ و ادیبانه موهایش را از پشت بسته است می فروشند وچیز دیگر ی را ارزان تر می خرند و میروند و تو اصلا سعی هم نمی کنی به حرفهایشان گوش ندهی و تا کلمه ی آخر توضیح پسر را درباره ی تبحر دختر در رختخواب و اندام بر آمده و بر نیامده و نرمی و سفتی جاهای مختلف بدنش گوش میدهی و اصلا احساس تهوع و استفراق نداری و او هم دیگر حالا هیچ نمی گوید و سیگار ش را در زیرسیگاری له می کند ومی خواهد که به خانه بروید ، موقع برگشت هم از کتابفروشی نشر چشمه واقع در زیر پل کریمخان یک کتاب تازه منتشر شده ای از آقای بشیریه ، او میخرد و دو جلد کتاب داستانهای کو تاه کافکا ، تو .
روزنامه فروشی اما روزنامه ی شرق می فروشد و اورانیوم غنی شده ارزان میشود و نفت گران و آدم ارزان و خانه گران و خیابان هیچ ، هیچ مثل کافه و نیمکت هایش .
نفس اما نفس ، سخت ...سخت
